X
تبلیغات
رایتل

سرگرمی
دانلود.پخش زنده تلویزیون.عکس بازیگران .تصویر زمینه.جک.موزیک.هنری.فال.دیکشنری و....

محل درج آگهی و تبلیغات
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 توسط علی بهبودی

به ادامه مطلب بروید

شخصی برای دزدی شب هنگام به خانه ای رفت، اما هرچه گشت، چیزی برای دزدیدن نیافت. نزد صاحب خانه رفت، او را بیدار کرد و گفت: ”ما که رفتیم، ولی این رسم زندگی کردن نیست “.
□□□
در یک مسابقهٔ کشتی که مخصوص گربه ها بود، یک گربهٔ ضعیف و لاغر تمام حریف های خود را شکست داده و به مرحله نهائی رسید. در مرحلهٔ نهائی هم یک گربهٔ بسیار قوی را شکست داد و قهرمان شد.
خبرنگارها دور او را گرفته و از او سئوال کردند: ”راز قهرمانی شما چیست “؟
گربهٔ لاغر در پاسخ گفت: ”بشوژه پدر اعتیاد، من ببرم “.
□□□
مردی برای پرسیدن اوضاع تحصیلی فرزندش به مدرسه رفت.
مدیر با دیدن مرد گفت: ”آقا شما نیم ساعت دیر آمدید “؟
مرد: ”چطور مگه “؟
مدیر: ”چون همین نیم ساعت پیش، پسرتان برای تشییع جنازهٔ شما از من اجازه گرفت و رفت.
□□□
زن و شوهر اسکاتلندی به یک رستوران رفتند.
پس از صرف شام، مرد اسکاتلندی صورت حساب خواست. گارسون، صورت حساب را آورد و اسکاتلندی پول شام را به گارسون داد و گفت: ”بفرمائید این پول شام. به جای انعام، زن من میز را برای شما تمیز می کند “.
□□□
شخصی به یکی از مؤسسه های کاریابی مراجعه کرد و به متصدی آن گفت: ”کلفتی را می خواهم که نه زیاد چاق باشد و نه لاغر، خوش اخلاق باشد، آداب معاشرت بداند و خیاطی و آشپزی و اتو کردن بلد باشد “.
متصدی گفت: ”فقط نفرمودید چه قدر جهاز همراه خود بیاورد “.
□□□
در سر سفره، پسر دستش را دراز کرد و از وسط سفره نمکدان را برداشت. پدرش که چنین دید، گفت: ”پسرجان! مگر زبان نداری که دستت را دراز می کنی؟
پسر: ”چرا پدر، ولی زبانم به درازی دستم نیست “.
□□□
شخصی که دل درد سختی داشت، به نزد پزشک رفت، دکتر از او پرسید: ”چه خورده ای “؟
مرد: ”هیچ، فقط دومن گندم بو داده “.
پزشک: ”اشتباه آمدید جانم، شما باید نزد دامپزشک می رفتید “.
□□□
پسر در حال بازی در خیابان بود. بعد از چند لحظه، دوان دوان به طرف خانه می آید و به مادرش می گوید: ”مامان! پنجاه تومان به من بده “!
مادر: ”پسرم، می خواهی چه کار کنی “؟
پسر: ”می خواهم به یک مرد فقیر بدهم “.
مادر پنجاه تومان به او داد و گفت: ”بیا پسرم این ۵۰ تومان، آن مرد فقیر کجاست “؟
پسر کوچولو جواب داد: ”سرکوچه ایستاده و بستنی می فروشد “.
□□□
دو مگس روی سر مرد کچلی نشستند. بچه مگس گفت: ”مادر! من تشنه ام “.
مادر: ”آخه فرزندم توی این بیابان بی آب و علف من از کجا برایت آب پیدا کنم “؟  
منبع: سایت آفتاب







تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

چت

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

download

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا